بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلن

خرید بک لینک
بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود خری که مات تو گردد ببرد از در ما نخواهمش که بود عابد چو ما معبود ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود هزار شکر خدا را که عقل کلی باز ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود همه سپند بسوزیم بهر آمدنش سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم به کوه طور چه آریم کاه دودآلود چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت درون خاک مقیمان عالم محدود چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاک چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود خدای گربه بدان آفرید تا موشان نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود همه کسان کس آنند کش کسی کرد او همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود خموش باش که گفتار بی زبان داری که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی هزار کافر و مومن نهاد سر به سجود 915 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صلوه خیر من النوم از آن مناره رسید بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید گشاده هل سر خم را که دردخواه رسید چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید 916 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست به سوی خانه نیاید گزاف می پوید به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید کسی که همره ساقیست چون بود هشیار چرا نباشد لمتر چرا نیفزوید کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد کسی که مرده ندارد بگو چرا موید تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
عاشقانه های من...

ما را در سایت عاشقانه های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: negin بازدید: 204 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:41

صفحه بندی